تبليغاتX
حقیقت گمشده

حقیقت گمشده

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قلب شب، تاريك و چشم ماه، روشن . . .

كنار پنجره ی دل، تنها نشسته ام و

از سوز سرماى تنهايى، قلم در دست هايم به رقص درآمده . . .

يك دنيا حرف است برای نوشتن ولی كو رَمق . . .

با تهديد دلم چه كنم كه نفس نفس زنان ندا می دهد ،

يا بنويس يا تحمّل كن بی قراريم را . . .

ای كـاش !!!

ای كاش می شد نوشت و مچاله كرد و دورانداخت ،

حسرت وصف ناشدنی لحظه های ازدست رفته را . . .

سهم قلمم جز سكوت چيزی نبود . . .

به اجبار خواستم شروع كنم به نوشتن ،

ولی باران چشم هايم پيش دستی كرد و

به روی گونه هايم نوشت آنچه را بايد می نوشت . . .

زيباست نه ؟؟؟

قطره هايی پر از حرف، پراز گلايه، لبريز از شكوه وعظمت لحظه های با تو بودن . . .

هيچ قلم و دستی نمی توانست به اين آراستگی ،‌ صفحات دفتر دلم را بيارايد . . .

كمی آرام شدم . . !

گويی عطش دل، تشنه ی همين چند قطره باران بود . . .

اين آرامش چند ثانيه ای را مديون توام  چشم های بارانی  !!!

صدای در می آيد . . .

كيست كه حلقه بر در مى زند صدايش آشناست . . .

آری آشنای هميشگی من است . . .

غــــم   . . .

سلام بر تو ای يار ديرينه ی من . . .

چه شده كه اين روزها دمادم به سراغ قلب بغض آلود من می آيی ؟؟؟

سينه ی كسی جز من گنجايش وسعت تو را ندارد ؟؟؟

دوستت دارم نه فقط به خاطر وفايت كه هر لحظه به پيشم می آيی ؛

بلكه به اين خاطر كه تنها يادگار لحظه های خوش گذشته امی . . .

لحظه هايی پر از شور و اشتياق ،لبريز از رنگ آبی عـشق ،

لبالب از شادی های بی ريا و انتظار برای نقش بستن غنچه لبخند بر لبان او . . .

انتخابت عاليست . . .

جايی بهتر از اينجا برايت وجود ندارد همدم من . . .

تنها نيستی نترس . . .

دو قدم آن طرف تر چيزيست كه تو را با من آشنا كرد . . .

 عــــشق . . .

در عجبم . . .

نمی دانم چرا دلی كه بزرگی تو را نيز كنار وسعت نانوشتنی عشق جا داده است ؛

اينقدر از تنگی می نالد . . .

ماجرا تكراریست . . .

باز هم همان طوفان بی انصاف . . .

طوفانی كه شبانه در كمين تنها شدنم می نشيند تا گريزان بيايد و

خرابه های دلم را به آوار بكشاند . . .

در تكاپوی يافتن پناهگاهم ولی جايی نيست ؛

اگر هم هست می گويند سهم تو نيست ، شايد سندش به نام ديگریست . . .

ناچار گوشه كناری می یابم و بر تنهايى خود سكوت می كنم . . .

كی صبح می شود ؟؟؟

 زمان در خواب است و انتظار بی پايان . . .

ديدن صبح برایم رويايی بيش نيست . . .

خورشيدی كه وجودش غربت يخ زده ام را آب می كرد ،

ديرگاهيست كه ديگر بر تاريكيم طلوع نمی كند . . .

شايد اين طوفان ها عاقبت به تصوير محو زندگيم پايان ببخشند ،

ولی در انتظار صبح می مانم ؛

امــيد زيبــاست  !!!

   

زيرنگاه مات ماه يخ مى زنيم

و كسى غريبیمان را لبخند نمى زند

تنها چاه هماواى بغض گلوگيرمان مى شود

تصويرآرزويم را در كدام آينه ببينم

وقتى كه هر لحظه سنگى پرتاب شده

وآرزويم هزار تكه مى شود

 

 

 

  به کجا برگردم ؟

من به این مهرسکوت

من به این تاریکی

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم

معترضم که چرا

شوق آغاز مرا

و منی چون من را زخودم دزدیدند

به کجا برگردم ؟

حق برگشتن را زتنم دزدیدند

 

  

 
 
 
 
 
بدون شرح

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 14:55 توسط سمیه |


 

 

انديشيدن به پايان هرچيز ؛

شيرينی حضورش را تلخ ميکند...

بگذار پايان تو را غافلگير کند...

درست مانند آغاز...

آنروز که همه دنبال چشمان زيبا هستند...

تو به دنبال نگاه زيبا باش...

دکتر شريعتی

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 0:41 توسط سمیه |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در پرتگاه خيالم آواره و تنها

 ويرانه و سرگردان در آرزوى يك معجزه.....

 هيچكس صدايم را نميشنود.......

نميدانم به جرم كدامين گناه مرا به مسلخ ميبرند

اما خوب ميدانم كه من تنها قربانى اين خيالم......

 

 

 

بى نهايت پرواز

اوج آسمان احساس

خنكاى ابرهاى بارانى

گيسوان پريشان در باد

پلك هاى آرام و بسته

تبسمى شيرين و افسون گر

آرامش مطلق.............

فرود دلپذير...............

همراه با قطره هاى باران

سوار بر بال نسيم

جستن روى شكوفه هاى گيلاس

غلتيدن و بوسه هاى پايانى

پريدن در آغوش چمن هاى باران زده

كشيدن دست نوازش بر سر سبزه ها

يكى شدن با تك تك ذره هاى خاك

 

                            

 

‏ لذتى دارد ‏ آ ......... ه ‏

همنشينى با ماه ‏

 ريزش نم نم باران

 ‏ بام مهتاب زده ‏ ‏

 " عشق بازى با ساز " ‏

 زمزمه كردن يك شعر جديد ‏

 درد دل با خويش

 ‏ و رسيدن به ته آرامش

‏ آ............ه

       احساس رهایی کردن چه صفایی دارد..... 

                                      

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 1:48 توسط سمیه |


 

 

 

 

 

دل هيچكى مثل من غربت اينجا رونداره

ديگه حرفاى علاقه همه مردن تو دلم

مثل گنجيشكاى بى لونه و بى جاى محله

ديگه هيچ جا تو درختا جاى من نيست كه برم....

 

درون آینه ها در پی چه می گردی؟


بیا زسنگ بپرسیم


که از حکایت فرجام ما چه می داند


بیا ز سنگ بپرسیم ،


زآنکه غیر از سنگ


کسی حکایت فرجام ما نمی داند!


همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است


نگاه کن ،


نگاه ها هم سنگ است و قلبها همه سنگ

 
چه سنگبارانی!

 گیرم گریختی همه عمر،


کجا پناه بری ؟


خانۀ خدا سنگ است


به قصه های غریبانه ام ببخشایید!


که من که سنگ صبورم


نه سنگم و نه صبور


دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد


چه جای دل که دراین خانه، سنگ می ترکد


در آن مقام که خون از گلوی نای چکد


عجب نباشد اگر بغض، چنگ می ترکد


چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم


دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد


بیا ز سنگ بپرسیم


که از حکایت فرجام ما چه می داند؟


از آن عاقبت کار جام با سنگ است


بیا زسنگ بپرسیم


نه.........

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم 

 
وفقط نامی از ما بر روی سنگ می ماند


درون آینه ها در پی چه می گردی؟؟؟؟

 



 

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 2:24 توسط سمیه |


    •  

 

 

 

 

شبانگاهان تا حریم ِ فلک، چون زبانه کشد سوز ِ آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ِ ساکنان ِفلک، نالۀ سازم

دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام ِ جهان بال و پرگیرد

خوشا ای دل بال و پر زدنت شعله ور شدنت، درشبانگاهی

به بزم ِغم، دیدگان ِ پری، جام ِ پرشرری، شعلۀ آهی

بیا ساقی تا به دستِ طلب گیرم از کف تو جام پی در پی

به داد ِ دل، ای قرار ِ دلم، نو بهاردلم، میرسی پس کی؟

چو آن ابرنوبهارم من،

به دل شور ِ گریه دارم من

میتوانم و یا نبارم من؟؟

نه تنها از من قرار ِ دل میرباید این شور شیدایی

جهانی را دیده ام یک سرغرق دریای ناشکیبایی

بیا درجام ِ مشتاقان گل افشان کن

به روی خود شب ما را چراغان کن

چو آن ابر نوبهارم من

به دل شور ِ گریه دارم من

میتوانم ویا نبارم من؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 2:25 توسط سمیه |


 

 

 

 

 

 

مرگ من روزى فرا خواهد رسيد

در بهارى روشن از امواج  نور

در زمستانى غبار آلود و دور

يا خزانى خالى از فرياد و شور

مرگ من روزى فرا خواهد رسيد

روزى از اين تلخ و شيرينهاى روزها

سايه اى زامروزها، ديروزها

ديدگانم همچو دالان هاى تار

گونه هاى همچو مرمرهاى سرد

روز ِ پوچى همچو روزان د گر

ناگهان خوابى مرا خواهد ربود

   من تهى خواهم شد از فرياد درد....

 

 

 

 

 آی لحظه ها...

اسير دستان بى مهرغم شده ام

خسته از هر سخن و هر حرفم

تیشه بر ریشۀ  باور زده ام

و چه سنگین به دوش میکشم این درد نهان

که من ِ آواره چه تنها هستم

  درقفس بى پنجره، بى قرار خواهم مرد

 

با پرندۀ اسيرسقوط خواهم كرد

 

در نقطۀ صفر ِ يك مدار خواهم مرد

 

پا برهنه روى خاك داغ اين كوير

 

يا در جاده اى پر گرد وغبار خواهم مرد

 

دير يا زود چه فرقى ميكند

 

حرف اين است كه هر لحظه هزار بار خواهم مرد

 

  

زندگيم...

كهنه برگى است كه درهر دفترى جاى ندارد

غزلى است كه درحريم هر انديشه اى راه ندارد

قطره اشكى است كه شوق فردا را ندارد

بسته خشكيدۀ رودى است كه اميدى به پويش اقيانوس ندارد

زنده بودنم ...

سروديست كه گذشتن از آن فقط درطپش دردهاست

ترانه اى است كه هيچ خواننده اى اشتياق شنيدن قصيده اش را ندارد

من خط سياه سوخته در خزان ماتمى بيش نيستم

كه خاكسترش را آسمان قبول نمى كند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 0:12 توسط سمیه |


 

 

 

 

 

 

Me in ure Eyes

 

كسى پشت درهاى بسته به دنيا مى آيد

كسى پشت سيم هاى خاردارمرگ خويش را ترانه ميكند

كسى از تالارى تهى خورشيد را سرد آواز مى دهد

و جهان به پايان خويش نزديك ميشود......

 

 

  ديشب كسى نبود براى گريستن

 غيرازصفاى آينه همدم نداشتم

 عمرى گذشت و ساخته ام با نداشتن

اى دل چه خوب بود تو را هم نداشتم

 

   آينه كه رو به رو مى نهم

  به اسكلتى مى مانم

  شانه كبود و مرده آروز

 دست كه بر چهره مى برم

به پيرزنى برفى شبيه شده ام

 كه يك روزبا اولين ريزش برف

كفن پوشيد و رفت.....

 

   

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 2:6 توسط سمیه |


 

 

 

 

 

 

ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم


من نیستم ! من نیستم.....

 

 

 

             امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

            در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

               انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

                در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ،

                   دلم گرفت........

  

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 2:1 توسط سمیه |


 

 

 

 

 

 

 

مثل برگى خشك و تنها روى شاخه موندم اينجا

ميترسم توى چنگ وحشى باد برم از خاطراز ياد بپوسم

همه ى روزاى من، قصه ى بودن من

توى آيينه ى دلم مثل شب سياه و سرده

مثل ابرا رنگ درده

توشتاب لحظه ها من

با خودم يكه و تنهام ميدونم

تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا ميمونم

مثل يك غروب تنهام كه ميشينه پشت ابرا

   يه سكوت بى پناهم.......

 

 

نمیدانم ...دستان سرد کدام بهار بهای پاییزی شدن قلب سبزم را خواهد داد

وکدامین پرنده آواز غربت مرا برسر شاخه ى حسرت سرخواهد  داد...

در کدامین نی نوای دلتنگی من نواخته خواهد شد....

تا با تو از غم دلم بگوید....

 

 

 

همان حکایت همیشگی......     

 

عشق ستاره ای سوخته بیش نیست

…… و تردیدی جز رفتن     

 در راهی بی پایان.......  

تا همچنان اسیر گناهش بمانی

به همین سادگی.......    

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی

پرهایش را بزن! 

خاطره ی پریدن، با او کاری میکند که خودش را به اعماق دره ها پرت می کند 

فرصتی نمانده

به پایان نمی اندیشم

شاید پایان هم مانند آغاز, غافلگیر کننده باشد. 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 0:54 توسط سمیه |


 

 

 

 

 

 

 

خنده هاى زوركى

اشكاى يواشكى

شب وروزى بى هدف

لحظه هاى الكى

ساعتاى پرسوال

دلخوشى ها تو خيال

حسرت پرنده اى

كه نداره پرو بال

 

 

 

  

 
 

دلم گرفت از اين روزا

ازاين روزاى بى نشون

ازاين همه دربه درى

ازگردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما

ازآدماى مهربون

ازاين مترسكاى پست

ازهمدلاى همزبون

توهم كه بى صدا شدى

آهاى خداى آسمون

آهاى خداى عاشقا

تويى فقط دلخوشيمون

آره دلم خيلى پره

ازغماى رنگاوارنگ

از جملۀ دوست دارم

دروغاى خيلى قشنگ

دلم گرفت از اين روزا

از آدماى مهربون

 از تو كه با ما نبودی

    ازاون خداى آسمون

 

 

 

                            

 

                             بازآمدم

                                   بازبه حریم دل پا نهاده ام...

                                   بازمی خواهم ناله کنم ..

                                   زاااااااااار بزنم....

                            آخرچرا طوفان این دل پایان پذیرنيست؟؟!!

                           من باز تنها آمدم

                           آمدم مثل همیشه

                          که با تو قسمت کنم

                             تنهایی همیشگی ام را

                              دنیای بی رنگی ام را

                         می نشینم بر روی صندلی

                          صندلی باز مرا و تنهایی ام را

                       به دوش میکشد

                    آرام و سبک می شوم

                       بلند می شوم و راه می افتم

                      صندلی مثل همیشه تنهایی ام را نگه می دارد

                               آ اااااااااااااااا ه ...

                         برمی گردم

                            عاقبت طاقت نیاورد.....

 

 

                                                                                                                         

                                 

با تو بودن""                      

                        چه بسیارند غمگین مردمانی که   

                  یارای یافتن کسی را ندارند

                    تا با او قسمت کنند زندگی شان را

                    یا شوقی ندارند در

پاسداشت رابطه های شان                   

                 سپاسی است تو را که که سهیم گردانده ای  

احساساتت را با من                  

    راست گویمت:            

                مرا شکیب ِ بی تو بودنم نیست

                با همۀ وجود دوست دارمت

                

 

               راست گفتند كه هرپنجره لبخند لب ديواراست

               پنجره حنجره است

               پنجره يعنى خدا بيداراست

           آرزوها را فرياد بزن

 

 

                    افسوس كه حقيقت زمانى براى انسان مشخص ميشود

                  كه فشردگى خاك اجازۀ لب گشودن نميدهد

                                      

                                                                                                                

           

                                              

                                        

                   

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 1:2 توسط سمیه |


 

                              

                                                            چه ساده و غریبانه لحظات میگذرند.........

                               چه قدرزود انسانها فاصله میگیرند ازهرآنچه هست با نام انسانیت...

حقیقت عشق چیست؟؟؟

آیا جدای این حقیقت است که همه چیزهست وهیچ نیست!!!!...

     برای چه؟ و به خاطر که......

  دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت


 
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
 

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

 
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم

 
تا شاید این گریختنم زندگی دهد

 
                                                             
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند

 
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

 
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس

 
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش


 
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات

 
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش


اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز


آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

 
اینک منم گریخته از بند زندگی


با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

 

 

 

 

 

          

 

 

                                  

 

رنگ ملايم خاطرات بر گونۀ پرشتاب زمان

طرح يك كلام ناگفتنى در بستر حضور بى پايان

نگاه بر درون چشمان مات

نورخاموش

اشباح زندۀ اجساد

مبهوت مجهول معلوم پوش

ايستاده بر ساحل نمناك كه امواج بپوشاند رد پايم به خاك

كبوترها بال زنان

پروانه ها سينه چاك

عاشقانه يا پرانديشه

درجستجوى حقيقت ناب

كه آيا برقطار بيدارى سواريم

يا كشتى خواب

زندگى رنگ رنگ شب هاى آرام دل هاى تنگ

هياهو تشويق رقابت گفتگو

با پايان جنگ از خود پرسيدم

پشت تمام صورتك ها من كيستم؟

درانتهاى تمام بازى ها پى چيستم؟

مانده ام بين دوهيچ

چگونه معنى بخشم هستى را

برخويش، كدامين حضور را پناه سازم

تقدير،احمقانه است اما چنين بود

مانده ام بين دوراه

به كدامين بى راهه پاى گذارم

دررفتن به سمت سوگ

چگونه بفريبم انديشه را

شانس بى ربط است

اما كنون كه اين بوده

نمانده هيچ برايم

به جزاميد دروغين مهرو كام

روزگارم غم و اشك

قلبم..... سرد شو!!

خسته ام

بازايست از بيتابى

ذهنم ؛خاموش باش

رحم كن!!!

سخت است بيدارى....

 

چرا امروزها را صبركردم

چرا تا عمق فردا حفر كردم

چرا با اين دل خورشيدى خويش

هميشه زندگى با ابر كردم

چرا حس دلم را سر بريدند

چرا فريادهايش را نديدند

چرا با دشنه هاى غفلت خويش

غرور سينه ام را مى دريدند

چرا بايد دلم محبوس باشد

هميشه دركف افسوس باشد

چرا بايد براى زنده بودن

شمارش ها همه معكوس باشد

چرا خورشيد دل افسرده باشد

چرا درصبح خوابش برده باشد

چرا در ازدحام كوچۀ ما

هميشه آشتى ها مرده باشد

چرا دركوچۀ ما ازدحام است

به هرجا صحبتى از انتقام است

بيا تا سوى بى سويى بگيريم

كه همسويى دليل اتهام است

هم غصه هميشه دركنارم بوده است

هم داغ نشان افتخارم بوده است

گويى كه حضوربى سرانجامى ها

معناى تمام روزگارم بوده است

تمام شب غم خود مى شمردم

خودم بر اين صبورى رشك بردم

ولى از ناصبورى و صبورى

چه حاصل خويشتن را مى فسردم

دلم را هيچ كس جز غم نخوانده است

وليكن نيست يادم كس نرانده است

تصور كن درون سينۀ من

چرا چيزى به نام دل نمانده است

ندانستم كه هستم يا چه هستم

بجا يا اينكه بى جا مى نشستم

ولى آيينه سان دانستم آخر

كه بايد مى شكستم مى شكستم

درسينه چگونه من نگه دارم دل

كز ديده به جاى اشك مى بارم دل

بردار به احتياط تابوت مرا

زيرا كه درآن شكستنى دارم دل

سرم را شب هميشه سايبانست

نه احساس دگراز آسمان است

من اين بال رهايى را نخواهم

كه معناى شكستنها درآن است

                             

                             

                     

ما هميشه صداهای بلند را می شنويم

پررنگ ها را می بينيم

سختی ها رامی خوانيم

غافل از اينکه خوبيها آسان می آيند

بی رنگ می مانند و

  ..... بی صدامی روند  

 

 

 

 

  

      خنجر برام بيارين

      من از تبار دردم

     عمريه بى طلوعم

      مثل غروبى سردم

      آيينه دار غربت

      با آدما غريبه

      هواى چشماى من

      درحسرت يه سيبه

      تاريكه سرنوشتم

       فانوس من شكسته

      عمريه بغضى سنگين

      راه گلومو بسته

     از شب به شب رسيدم

      ازكوچه ها به بن بسته

     آى آدماى سرخوش

       جايى براى من هست؟

       شبگرد قصه ى عشق

       تنها و بى پناهم

       اشكم رو گونه هاتون

        من سردى يه آهم 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 2:8 توسط سمیه |


آه اى مردم، زمستان مرا باور كنيد

درشب طوفانى انديشه هاى وهمناك،

پت پتِ فانوس مرا باور كنيد

ميكشم بردوش نعش خاطرات خويش را

داستان سرد زندان مرا باوركنيد

دركوير خاطرات خشكسال عاطفه

بارش باران چشمان مرا باوركنيد

درزمستانى كه خون درقلبها يخ ميزند

مرگ احساسات پنهان مرا باوركنيد

 

 

نمى دانم چرا

اينقدرسردم است

مثال نگاه آدمها

دررهگذارسكوت ثانيه ها

چشم هاى مروت رامى بندند

به جرم بى عاطفگى ها

ديگردغدغۀ مرگ درختان، مرا نمى ترساند

ديگرغصۀ بى فردايى مرا نمى رنجاند

حتى درگريۀ باران

من سردى را حس مى كنم

ولى مى ترسم

فقط از اين ميترسم

كه فردايى

قلب گرمم با اين سرما

درهاله اى از يخ از طپش باز ايستد

هنوزمى لرزم........

 

 

می گوینداز صبح بنویس،ازآفتاب ومن چگونه ازخورشید بنویسم

وقتی تمام وقت، باران، پنجرۀ چشمانم را شسته است.

همه دلشان نقش های مثبت می خواهد وآدم های خوشحال،

اما من گمان می کنم این خیلی خوب است

که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را دربیاورم.

بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز،

درامتداد شب به دنبال گمشدۀ دل تنهايم پرسه ميزدم

  چشمم به ستاره اى تنها درآسمان افتاد به او لبخند زدم برايم نورافشانى كرد

 حس غريبى داشتم الهى شكرديگرتنها نيستم

چشم به زمين دوختم به راهم ادامه دادم

 به كوچه كه رسيدم چشمم را به آسمان دوختم

آااااااه خداى من آسمان پرازستاره است

من كه به هرستاره اى نميتوانم لبخند بزنم!!!

  خدايااااااا دوباره تنها شده ام

 پس به كدامين گناه بايد درآتش تنهايى بسوزم؟؟؟

  

 

                                       بشناس مرا حکایتی غمگینم

افسانۀ تيرۀ شبی سنگینم
تلخم، کدرم، شکسته ام، مسمومم
ای دوست شناختی مرا من اینم

من اینم و غرق خستگی آمده ام

ویرانم و از شکستگی آمده ام
از شهر یگانگی ؟؟؟

فراموشش کن
از شهرهزاردستگی آمده ام
آنجا با هرکه زیستم کشت مرا
هرهمخونی به خون آغشت مرا

صدها دستی که دوست می خواندمشان
صدها خنجر شکست درپشت مرا
اینجا که کسی به من بپیوندد نیست

صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست

زنجیر فراوان فراوان اما

چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

 

 

آرامش درسكوت مرگبار شب مى پيچد

سقف آسمان مرواريدهايش رامى چيند

خورشيد خسته رخ دركشيده

تا ماه برتخت سلطنت ننشيند

سربازان سياهى به هر گوشه مى خزند

جانداران به لانه ها مى گريزند

تا اين هجوم بى امان پذيرد

خفاشان كور فرصت ومجال مى يابند

خونخواران به دنبال صيد مى كاوند

عاقلان برترسشان نيمه خوابند

با درخشش ماه به فردا اميدوارند

سحرگاهى درمرگ مطلق بيدارمى گردند

نبرد هميشگى آغاز مى گردد

شاه بزرگ با تاج زرين فراز مى آيد

ياران تاريكى بزدلانه ناپديد مى گردند

 

  

درياى غروب زدۀ احساس

طوفان انديشه،چه غوغايست درونم

شب بى پايان، نحسى نفرين

خسته از تنهايى ،تنهايى خسته از من

زنجير قلب ميان راه پاره گشته

درخيالم، بى تعبيرم

يك پنجره كه مى خندد

و مى خواند مرا

بيشمار،گل سرخ بى ريشه دارم

سرماى ذهن ، سوزش عشق

مى شكند وجودم

فراراز خود

كجا؟؟

به سوى خود

راه گريزى نيست

برگ بى ساقه، نور بى چراغ

بازى غرورم

     بى معنا ............

 

پشت دیوار همیـــن کوچه به دارم بزنید

مـن که رفتــــم بنشینید و...هوارم بزنید

بـاد هـم آگهی مـرگ مـــرا خـــواهد بــرد

بنویسید که: "بـد بودم" و جارم بـزنـــید

من از آیین شما سیر شـدم.. سیـــر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

مــــرد بـاشـیـد وبـیـایـیـد و کــنارم بـزنـیـد

 

 

 

  نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد

ولی باران نمیداند که من دریايی از دردم

به ظاهر گرچه می خندم

ولی اندر سکوتی تلخ میگریم

 

 

 

  

                                          عجب روزگارى است.....

تن درمى دهند به خواسته هاى شوم نفسانيشان

وجنايت هاى هولناك را مرتكب مى شوند

مردمان اين زمانه بى هيچ واهمه اى

 با دستان خويش گوريكديگررا مى كنند

ودشنه هاى آلوده به زهرشان را

بى هيچ عذرى درتنت فرو مى برند

حق را درته چكمه هايشان مى بايست جست

مانده ام اين تمدن بشريت است

يا خوى حيوانى؟

درآن سوى خيابان

   كودك يتيمى پا برهنه با چشمانى خيس،

   من گرسنه ام....

                                        گورت را گم كن پسرك گدا....

                                       وآنسوى ديگرعده اى گرد آمده

                                        ودم ازحقوق بشرمى زنند!!!

 

  

 

برپيراهن خيالم رؤيايى گل نكرد

تنها ريشۀ دراز شب درجانم رؤييد

فرسوده مى شود پيراهن رؤيايم درباد

پلك مى گشايم

جهان برهوتى مى شود

تهى ازتصويرپروانه ها

و بوييدن كودكانۀ سرخ گلها

حنجره اى لاى تصنيف كوچه هاى خسته مى ميرد

آه، تا بهاردرجيبم گل كند

پشت ديوارحوصله مى پوسم

قطارزخمى قلبم را

با نوارطويل سفيدى كفن مى كنم

و برجادۀ جنازه ام گام مى زنم

وايستاده

  مى ميرم.....

 

  دردهاى من جامه نیستند

تا زتن درآورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز "نای جان" برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

انحنای روح من

شانه های خستۀ غرور من

تکیه گاه بی پناهی

دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا ؟

درد دوستی کجا؟

حرف درد را اولين قلم

دردلم نوشته است دست سرنوشت

خون، درد را با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟

رنگ و بوی غنچه دل است درد

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را

زبرگهاى توبه توى آن جدا كنم

دست درد، می زند ورق دفترمرا

درد گفته است شعر تازۀ مرا

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم ؟

درد حرف نیست

درد ، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 2:23 توسط سمیه |


 

 

   تو به رؤیا عاشق می شوی

 

   وبه رؤیا دل می بندی

 

  برآن کس که درجاری واقعیت وجود ندارد

 

و چون تو بیابیش به واقعیت

 

 وبخوانیش چون آیه ای متبرک

 

به آنی دشوارترین ثانیۀ سرنوشتت رقم می خورد

 

و تو محکوم می شوی به جدایی

 

احساس مرگ زیرانگشتانت فرو می لغزد

 

  آه . . . ترس من ازرفتن و نرسیدن نیست

 

                                    ترس من ازماندن و پوسیدن است                                  

 

                                    چرا باید چشم پوشید ازاحساسی که                                 

 

    طغیانش دلیل بودن من است وشوق رفتن . .

                           

چرا باید ندید آن نگاهی را که درمن

 

                               احساس زنده ای است به نام عشق                                

 

اين ترانۀ سكوت،اين واژه واژۀ مرگ

 

هردم، قدم به قدم

 

ديدن وشنيدن ونفس كشيدن

 

سرودن شعرى بى سرانجام

 

نوشته اى بى روزن، پنجره اى رو به تباهى

 

وسكوتى كه به وحشت ختم مى شود

 

هراسى زجركش

 

اسارت چون آزاديش بى فايده

 

وقصه اى بى انتها

 

درآخرنقطه سرخط

 

تنها سكوت ثبت مى شود

 

 

 

                 

 

 

   امروزمن ايستاده ام 

   امروزبازهم يک انتظار

  دردلم هرلحظه سودايى ديگراست

  دروجودم هرزمان شوق رسيدن

   آرزوى پرزدن است

 گاه گاهى درآسمان خيالم پرمى زنم

  كه برايم مثل يک افسانه ى ديرينه است

   برتمام ميله هاى اين قفس

   اين قفس ازجنس خاک و لحظه ها

  رنگ آبى مى زنم

   رنگ آبى، رنگ آرزوهاى من است

  رنگ آبى، رنگ عشق

در وجودم شوق پروازبازشعله مى کشد

  خسته ازجورزمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وای

 هستی ام رفته به باد

ضجه ام را که شنید ؟

  جای دل ، تنگ ترازمشت من است

می گشایم نفسی پنجره را

  تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم

  با تمام خستگی

  برسرآن کوچه باغ مهربانی 

  هرروزمن ايستاده ام

       دردلم تنها وتنها يک نوا    

  يک موج، يک فرياد

    بازهم يک انتظار

                                     روزى خواهم رفت،تا آسوده باشم                       

                                            تا كه شايد رهايى يابم 

                                                  ازسردلتنگى 

                                             شايد هم ازسرناباورى 

                                  به گمانم،با رفتن، دلتنگى ام مرا مى رهاند

                                     مى روم تا كه اين بغض نهفته بشکند               

                                         تا راهى براى نفس داشته باشم

                                               روزى خواهم رفت

                                  اما نميدانم آيا بازخواهم گشت يا........

                               شايد دليلى باشد براى بازگشت، نميدانم!!!!!

 

                                   

  غرورپاييزشكست

  ببين،چه آرام نظاره گرشروع سرماست.

   برگها فرو ريخته اند

 ودرختان آمادۀ تحمل سنگينى برف به روى شانه هايشان هستند

  چه مظلومانه تسليم مى شوند

  وچه شاعرانه برخى صورتهايشان راپنهان مى كنند

   زمين سرد است

   گويى هيچ گاه رنگ گرما را درخود نديده است

   مى لرزد، اما انگارنه انگار

  دلشان، روشن است

  به اميد ديدن روزى كه

   غرورشان را به رخ زمستان بكشند

    وعاشقانه زيبايى هايشان را به بهار تقديم كنند

                       

                

          گناهى نكرده ام

 

          بى آنكه كسى مرا متهم كند

 

            با رأى مخفى تمام ذره هاى تن خود را

 

           محكوم ميكنم

 

             به صد سال تنهايى

 

          به صد سال مرگ تدريجى

 

         وقتى آن چیزی را که میخواهم

       

       متولد نمى شود

 

        پرباران ترين درخت باغ تخيلم

 

         درانزوراى آرزوهاى پوشيده

 

         ناباورانه خشكيد

 

          دست نامرئى آسمان

 

         درمن ترانه مى ريخت

 

         جايى ميان باورو تردید

                             

        محو شدم

 

        و تنها، بى خورشيد،

 

         درتكاپوى ناگريز ثانيه

 

         درفضاى بى تپش دل سپردگى

 

          صداى شكستن غرورم بى هياهو پيچيد

 

                                    سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

                                      

                                        شبی غمگین،شبی بارانی وسرد

                     

                                          تو را درغربت فردا رها کرد

      

                                           دلت درحسرت دیداراوماند

    

                                         تورا چشم انتظارکوچه ها کرد

 

                                      به تو می گفت تنهایی غریب است

   

                                       ببین با غربتش با تو چه ها کرد

     

                                          تمام هستی ات بود وندانست

    

                                        که درقلبت چه آشوبی به پا کرد

       

                           ازدشمن خودت يك بار بترس اما ازدوست خودت هزاربار

 

 

 

  

 

 

 

  آخرين برگ سفرنامۀ باران این

 

است كه زمين چركين است. 

                          

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 4:41 توسط سمیه |


طراح قالب پسر جهنمي X

هیچ وقت به خدا نگو که مشکلات زیادی داری همیشه به مشکلاتت بگو که خدای بزرگی داری



صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه


آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

اسفند 1387

شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



پيوندها

پسرجهنمى
صداي تنهايي
الهام کبیری دختری که زن شد


    تعداد بازديدها:

پسر جهنمي:طراح قالب

POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS